رضا قليخان هدايت
2041
مجمع الفصحاء ( فارسي )
لؤلؤ پراكنى چو دهان پر كنى ز مشك * ياقوت گسترى چو زبان در زنى به قار محتاج را مبشر جودى به روز بزم * مظلوم را مبشر عدلى به روز بار بر فرق روزگار تويى تاج ملكبخش * در دست تاج ملك شهنشاه روزگار و له ايضا ، در مدح وزير گويد چه پيكر است به زير سپهر يافته تير * به شكل تير و به دو ملك راست گشته چو تير كجا بگريد بر كالبد بخندد جان * كجا بنازد بر آسمان ننازد تير بساط و خوابگه او بود ز سيم و اديم * كلاه و پيرهن او بود ز مشك و عبير همىندانم تا عاشق است يا معشوق * كه گه به گونهء لاله است و گه برنگ زرير به كودكى همه با شير باشدش صحبت * از آن پرستش شيران كند چو گردد پير اگرنه تارك او شد شكنج زلف بتان * چرا ز قير همى نقشها كند بر شير به جسم هست مريض و به عقل هست صحيح * به چشم هست ضرير و به فهم هست بصير نديدهام به جهان پيكرى عجبتر ازو * كه هم صحيح و مريض است و هم نصير و ضرير بذات خويش مر او را شرف نبود و خطر * به خدمت شرف الدّين شريف گشت و خطير به بدر ماند ليكن منازلش عجب است * كه گاه زين بود و گاه صدر و گاه سرير