رضا قليخان هدايت

2038

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در مدح خواجه عماد الدّين شرف الملك گويد گل و مه است همانا شكفته عارض يار * كه گونهء گل و نور مهش بود هموار مهى است بسته ز سنبل بر او هزار گره * گلى است كرده ز عنبر بر او هزار نگار بديع نيست گر از خط فزود خوبى دوست * شگفت نيست گر از خط شكفت عارض يار مه آن گهى بدرفشد كه اندر آيد شب * گل آن زمان به برآيد كه سر برآرد خار به برگ نسرين زنجير برنهاد از قير * به گرد پروين پرگار برنهاد از قار تنم چو حلقهء زنجير كرد آن زنجير * دلم چو نقطهء پرگار كرد آن پرگار لبش چو دانهء نار است و هست در دل من * فروخته ز غم او هزار شعلهء نار من آن دلى چه كنم كاندرو برافروزد * هزار شعلهء نار از غم دو دانهء نار عماد دين شرف الملك كز شمايل او * همىفروزد دين محمد مختار هرآنگهى كه ز خشم و ز عفو سازد شغل * هرآنگهى كه ز مهر و ز كين گذارد كار ازو درست شكسته شود شكسته درست * ازو سوار پياده شود پياده سوار ز راستى و درستى كه هست در قلمش * زبان عقل شده است و زبانهء طيار به ابر ماند و او را ز گوهر است سرشك * به بحر ماند و او را ز عنبر است بخار به مار ماند و از فعل او به دشمن و دوست * همى نصيب شود زهر مار و مهرهء مار دو شاخ او سبب‌دار و منبر است كه هست * از آن ولى را منبر وزين عدو را دار بسان مرغى زرين كه بر صحيفهء سيم * كجا كند حركت قار بارد از منقار به قدر هست بلند و به فعل هست درست * اگرچه هست به قد كوته و به رخ بيمار هميشه گنج به دو فربه است و ملك قوى * اگرچه هست دل او ضعيف و شخص نزار در مدح سلطان سنجر بن ملكشاه گويد توانگرى و جوانى و عشق و بوى بهار * شراب و سبزه و آب روان و روى نگار خوش است خاصه كسى را كه بشنود بصبوح * ز چنگ نالهء زير و ز مرغ نغمهء زار دو چيز را به دو هنگام لذت دگر است * سماع را بصبوح و صبوح را به بهار خوشا سماع صبوحى چو با تو باشد دوست * خوشا صبوح بهارى چو با تو باشد يار