رضا قليخان هدايت

2030

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له ايضا عشق آن سنگين‌دل سيمين‌بر زرين‌كمر * سنگ من برد و سرشكم سيم كرد و روى زر گر نسوزد زلف و نگدازد لبش دارم عجب * زان كه بر آتش بسوزد مشك و بگدازد شكر نسبتى دارد همانا زلف او با چشم من * بيعتى رفته است گويى هر دو را با يكدگر زلف او در شد به تاب و چشم من در شد به آب * چشم من گم كرد خواب و زلف او گم كرد سر چشم من غواص شد تا زلف او شد باغبان * زلف او طرفه است ليكن چشم من زو طرفه‌تر زلف او شمشاد تر بيرون كشيد است از سمن * چشم من زاتش برآورد است مرواريد تر تا نديدم تير مژگانش ندانستم كه هست * تير عشق و تير هجرش در دل‌وجان كارگر زين دو تير كارگر پيوسته باشد بىگزند * هركه از جاه وزير دادگر سازد سپر گر هماى همتش روزى گشايد پروبال * شرق گيرد زير بال و غرب گيرد زير پر هركه بيند روز بخشيدن مبارك دست او * بحر زرين موج بيند ابر ياقوتين مطر و له ايضا تا طيلسان سبز برافكند جويبار * ديباى هفت رنگ بپوشيد كوهسار آن همچو گنج خانهء قارون شد از گهر * وين همچو نقش خانهء مانى شد از نگار از ژاله لاله را همه در است در دهن * وز لاله سبزه را همه لعل است در كنار چون بر كنار سبزه بود لعل قيمتى * اندر دهان لاله سزد در شاهوار چرخ ستاره يار شد است از نسيم باد * در هر چمن كه هست درختى شكوفه‌دار نشگفت اگر ز غلغل بلبل قيامت است * باشد به هم قيامت و چرخ ستاره بار خورشيد شد بلند و ز دريا به فعل خويش * در ساعتى همى به هوا بركشد بخار گاهى از آن بخار فلك را كند حجاب * گاهى از آن حجاب زمين را كند نثار در همتش همىنرسد گردش فلك * گويى فلك پياده شد و همتش سوار ماند به نار خشمش و ماند به خاك حكم * اندر يكى تحرك و اندر يكى قرار جان در تعجب و خرد اندر تفكر است * تا خاك را چگونه مسخر شد است نار