رضا قليخان هدايت
2002
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سپهر چون كف قلّاب و اندرو كيوان * به گونهء درم قلب بر كف قلّاب چو آهنين سپرى چرخ و پيكر برجيس * بر آن سپر چو يكى كوكبه ز نقرهء ناب چو بحر ژرف سپهر و چو لنگرى زرّين * فتاده در بن بحر آفتاب روشنتاب بساط چرخ چو ميدان سبز و زهره چو گوى * چگونه گويى كرده به زعفرانش خضاب ز اوج خويش عطارد چنان نمود همى * كه از عقيق يكى مهره در كف لعّاب مه چهارده چون آسياى سيمين بود * سپهر گردان همچون زمرّدين دولاب فلك چو مسجد و ماه دوهفته چون قنديل * بنات نعش چو منبر مجرّه چون محراب سپهر گفتى كز لاجورد تقويميست * مجرّه جدول تقويم و مه چو اسطرلاب بهشت بود سپهر و مجرّه جوى بهشت * بزرگ و خرد كواكب كواعب اتراب ستور من به چنين شب همىسپرد رهى * رهى خوش و سبكآهنگ بىبلا و عقاب نه بيم ژالهء و برف و نه ترس باد سموم * نه هول دزد كمين و نه سهم غول و ذئاب ز بس كلاب و مزارع ز بس شبان و رمه * پر از خروش خروس و پر از نفير كلاب ز لاله گفتى شنگرفگون شده است جبل * ز سبزه گفتى زنگارگون شده است تراب هزار نافه به هر بقعهيى گشاده صبا * هزار عقده به هر منزلى گسسته سحاب مرا شتاب گرفته به حضرت شرفى * چو حاجيان كه نمايند سوى كعبه شتاب به گوش دل ز سعادت همىشنيدم من * كه حضرت شرف الملك هست حسن مآب و له ايضا اى زمين را همچنان چون آسمان را آفتاب * عزم تو عزم درست و راى تو راى صواب در تن هر شار فرمان تو آورده است تب * در دل هر شير شمشير تو افكنده است تاب مركب تو همچو آب و آتشست و خاك و باد * در نشيب و در فراز و در درنگ و در شتاب