رضا قليخان هدايت
2003
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زو دل دشمن گران گردد سر دشمن سبك * چون سبك سازى عنان و چون گران دارى ركاب عدل تو آب است از آن معنى كه مخلوقات را * هرگز از عدل تو نگريزد چو نگريزد ز آب و له ايضا در ميان عاشق و معشوق هنگام طرب * شرم و حشمت را شراب از پيش بردارد حجاب خويشتن را در حجاب شرم و حشمت ترك من * بيشتر پوشد همى چون بيشتر نوشد شراب راست پندارى كه كافور و گلابست اى عجب * چون شكفته عارضش خوى گيرد از شرم عتاب من دلى دارم ز عشقش گرم پيش او شوم * تا مگر بنشاندم گرمى به كافور و گلاب وصلجويان را به چشم اندر خيال روى او * چون مه اندر آينه است و چون ستاره اندر آب گر خيال او نه ماه است و ستاره پس چراست * نور او آساننماى و وصل او دشوار ياب هركه زو دلشاد شد حرصش نگرداند دژم * هركه زو آباد شد دهرش نگرداند خراب حشمت كلّى اگر چند از پدر ميراث يافت * حشمت كلّى به نفس خويشتن كرد اكتساب عزم و حزمت را چه باك از كيد و مكر آسمان * كوه و دريا را چه رنج از سايهء پرّ ذباب