رضا قليخان هدايت
2001
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ريگ اندرو چو آتش و گرد اندرو چو دود * مردم چو مرغ و باد مخالف چو گردنا ديدم سماك را ز بلنديش چون سمك * ديدم سهيل را ز معاليش چون سها گاهى ز بيم زوبعه خواندم همى فسون * گاهى ز ترس وسوسه كردم همى دعا در مدح وزير سلطان ملكشاه گويد به فال فرّخ و عزم درست و راى صواب * سفر گزيدم و كردم سوى رحيل شتاب نماز شام كه از شب نقاب بست هوا * رسيد نزد من آن ماه روى مشك نقاب روان او شده پربند و جعد او بىبند * ميان او شده پرتاب و زلف او بىتاب همىكشيد و همىكند همچو دلشدگان * ز گل بنفشه و سنبل به فندق و عنّاب به مهر گفت مرا اى شكسته بيعت من * دلم متاب و ازين جايگاه روى متاب هرآن كسى كه نباشد به شهر و خانهء خويش * بود غريب و كند مويه بر غريب غراب به جاى خانه و آواز رود دشت و [ جبل ] * به جاى نقل و مى ناب شوره و شوراب جواب دادم و گفتم ز بهر رفتن من * ترا بسى سخنان رفت گوشدار جواب تو تشنهاى و منم چون سراب و معلوم است * كه تشنه را نبود هيچ فايده ز سراب مراست شكر و ترا صبر و كردگار دهد * مرا به شكر جزا و ترا به صبر ثواب بگفتم اين سخن و در برش گرفتم تنگ * قضا ميان من و او ز هجر كرد حجاب بر آن قضا چو رضا دادم اندر آن ساعت * نشستم از بر ديوى جهنده همچو شهاب گه شتاب چو صرصر گه درنگ چو كوه * گه فراز كبوتر گه نشيب عقاب تكاورى شبه رنگ و به شب زمينپيماى * شبى كه بود ز قطرانش معجر و جلباب زمانه [ توسن ] هامون گرفته در سنبل * هوا حواصل گردون نهفته در سنجاب زمين چو [ غاليهاى ] بيخته برو زنگار * فلك چو آينهيى ريخته برو سيماب ستارگان چو درمها زده ز نقرهء سيم * سپيد و روشن گردون چو كلبهء ضرّاب