رضا قليخان هدايت

2000

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مردم به شهر خويش ندارد بسى خطر * گوهر به كان خويش نيارد بسى بها مه بود دلبر من و چون كردمش وداع * ره پيش روى كردم و مه در پس قفا ديدم جهان چو هاويه پردود و پرشرر * دود آمده به زير و شرر رفته بر علا بر خاك برفتاده به هم موكب ظلم * بر چرخ ايستاده به صف لشكر ضيا گردون چو مرغزار و درو ماه نو چو داس * گفتى كه ماهتاب همىبدرود گيا گرد آمده ثريّا بر چرخ زود گرد * چون دانه‌هاى سيمين بر چرخ آسيا شكل مجرّه همچو رهى كاشكاره كرد * موسى ميان بحر چو بر آب زد عصا اندر شبى چنين كه فلك بود مستوى * ديدم رهى روان شده از خطّ استوا در غارهاش يافته طاغوت مستقر * بر پشته‌هاش ساخته عفريت متّكا گرماش چون حرارت محرور در تموز * سرماش چون رطوبت مرطوب در شتا پرشير و اژدها همهء بيشه‌هاى او * چون ناب شير شرزه و دندان اژدها شورابه‌هاى بىمزهء ناخوش اندرو * همچون دهان صاحب علّت به ناشتا