رضا قليخان هدايت

1999

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مانند زنگيى كه بر آتش همىطپد * زلفش در آب ديده همىكرد آشنا بنشست نرم‌نرم و همىگفت زارزار * با آشنا چنين نكند هرگز آشنا اى از خط وفا شده بىحجّتى برون * بيگانه‌وار [ صف ] زده در محضر [ جفا ] از من برى مشو كه من از دل شوم برى * وز من جدا مشو كه من از جان شوم جدا از جان و دل به طبع توان بودنت رهى * ليكن چو جان و دل نتوان كردنت رها فرمان بر [ و مرو ] كه كند رنجه روزگار * دست تو از عنان و دل دوست از عنا ور بر مراد دل ز بر ما همىروى * بودنت تا چه مدّت و رفتنت تا كجا گفتم كه اى مرا ز دل‌وجان عزيزتر * جان و دلم مكن به بلا خيره مبتلا از چشم خويش چشمهء زمزم مكن كه هست * رخسار و حجرهء تو مرا كعبه و صفا تو ديدهء منى و نخواهم كنار خويش * از ديده گشته خالى و از خون دل ملا ليكن ز نزد تو به ضرورت همىروم * در شرع كارها به ضرورت بود روا بودن خطاست ايدر و آن خوب‌تر كه من * گيرم ره صواب و گذارم ره خطا