رضا قليخان هدايت

1998

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گلهاى زرد گويى رهبان فروخته است * قنديلهاى زرّين اندر كليسيا بر ياسمين و نسترن و ارغوان و گل * هر شب هزار دستان سازد همى غنا بر گل زند ترانه و بر ارغوان غزل * بر نسترن شبانى و بر ياسمن نوا از سبزه و بنفشه نگر دشت را سلب * وز شنبليد و لاله نگر كوه را ردا مينا مرصّع است تو گويى به لاجورد * مرجان موشّح است تو گويى به كهربا اين خرّمى اگر ز صبا حاصل آمده است * لطف نسيم طبع تو دارد مگر صبا خندان هميشه بخت تو از شرفهء شرف * نازان هميشه عمر تو در روضهء رضا و له ايضا ايا ستارهء خوبان خلّخ و يغما * به دلبرى دل ما را همىكنى يغما ز مشك سلسله دارى نهاده بر خورشيد * ز سبزه دايره دارى كشيده بر ديبا به ارغوان تو برهست سنبل خوشبوى * به پرنيان تو برهست عنبر سارا گرفته‌اى تو به ياقوت لؤلؤء مكنون * نهفته‌اى تو به هاروت زهرهء زهرا خمار تو به سر اندر بود به جاى خرد * هواى تو به دل اندر بود به جاى هوا و له ايضا آمد شب وداع چو تاريك شد هوا * آن مه كه هست جان و دلم را به دو هوا گرمى گرفته از جگر گرم او زمين * سردى گرفته از نفس سرد من هوا ماه تمام او شد چون آسمان كبود * شكل شهاب او شد چون ماه نو دوتا چون شاخ شاخ سنبل و چون جوى جوى سيم * زلف و سرشكش از بر ياقوت و كهربا