رضا قليخان هدايت
1974
مجمع الفصحاء ( فارسي )
وان پرّ نگارينش به دو باز نه بندند * تا آذر مه نگذرد و نايد آزار شبگير نبينى كه خجسته به چه دردست * كرده دو رخان زرد و برو پرچين كرد است دل غاليهفام است و رخش چون مى زرد است * گويى كه شب دوش مى و غاليه خورد است بويش همه بوى سمن و مشك ببرد است * رنگش همه رنگ دو رخ عاشق بيمار بنگر به ترنج اى عجبى دار كه چون است * پستانى سخت است و درازست و نگون است زرد است و سپيد است و سپيديش فزون است * زرديش برونست و سپيديش درون است چون سيم درون است و چو دينار برون است * آكنده بدان سيم درون لؤلوئى شهوار نارنج چو دو كفّهء سيمين ترازو * هر دو ز زر سرخطلى كرده برونسو آكنده به كافور و گلاب خوش و لؤلؤ * وانگاه يكى زرگر زيرك دل جادو با زرّ به هم باز نهاده لب هر دو * رويش به سر سوزن برآژده هموار آبى چو يكى جوجگك از خايه بجسته * چون جوجگكان بر تن او موى برسته مادرش بجسته سرش از تن بگسسته * نيكوى و به اندام جراحتش ببسته يك پايك او را ز بن اندر بشكسته * و آويخته او را به دگر پاى نگونسار وان نار بكردار يكى حقّهء ساده * بيجاده همه رنگ بدان حقّه بداده لختى گهر سرخ در آن حقّه نهاده * لختى شطب زرد بر آن روى فتاده بر سرش يكى غاليهدانى بگشاده * آگنده در آن غاليهدان سونش دينار آن سيب چو مخروط يكى گوى طبرزد * در معصفرى آب زده بارى سيصد بر گرد رخش بر نقطى چند ز بسّد * وان در دم او سبز جليلى ز زمرّد وندر شكمش خردكخردك دوسه گنبد * زنگى بچهيى خفته به هريك در چون قار