رضا قليخان هدايت
1965
مجمع الفصحاء ( فارسي )
نرگس بسان كفّهء زرينتر از وييست * چون زرّ جعفرى به ميانش درافكنى ماند به سينه و دم طاوس شاخ گل * چون مشك و درّ و دانه به دو برپراكنى دورويه گل چو دايره بر سرخ ديبه است * چون پشت او به رشتهء زرّين بياژنى باطنش هست ديگر و ظاهرش ديگر است * [ گويى ] شده است اين گل دو روى باطنى نرگس بسان چرخ [ به شش ] پرّه آسياست * آن چرخ آسيا كه ستون زمردين كنى چرخش ز زرّ زرد كنى وانگهى درو * دندانهء بلورين گردش [ فرو ] كنى شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر * مانندهء مخالف بو سهل زوزنى هرگز منى نكرد و رعونت ز بهر آنك * رسوا كند رعونت و رسوا كند منى از همّت بلند بدين مرتبت رسيد * هرگز به مرتبت نرسد مردم دنى او را زريمنى گهر پاك بازداشت * ممكن نباشد از گهر پاك ريمنى آمد بهسوى او ز همه خلق محمدات * چون با نشيمن آيد مرغ نشيمنى از جام انگبين بنزايد جز انگبين * از نفس او نيايد الّا لطف كنى راى موافق و نيت و اعتقاد او * از روزگار توسن برداشت توسنى هستند شاه را خلفاى دگر جز او * ليكن به كام اوست دل شاه [ معتنى ] احسان شهريار به تعليم نيك اوست * چون قوت بهار به باران بهمنى با عزّ مشك ويژه و با قدر گوهرى * با جاه زرّ ساوى و با نفع آهنى خرمن ز مرغ گرسنه خالى كجا بود * ما مرغكان گرسنه ما را تو خرمنى تا حرف با نقط بود و حرف بىنقط * تا خطّ مستوى بود و خطّ منحنى عمرو تن تو باد فزاينده و دراز * عيش خوش تو باد گوارنده و هنى در صفت اسبى كه سلطان مسعود بوى داده آفرين زان مركب شبديز [ رنگ ] رخش روى * اعوجى مادرش دان مادرش را يحموم شوى گاه بر رفتن چو مرغ و گاه پيچيدن چو مار * گاه رهوارى چو كبك و گاه برجستن چو گوى