رضا قليخان هدايت
1957
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گر سنگ ده آسيا فروافتد * در پيش رخش ز كوكب درّى واپس نجهد دلش به يكذرّه * كس را نبود دلى بدين نرّى ور زان كه بغرّدى بناگاهان * پيرامن او هزبر يا ببرى زان جانب خويش ننگرد زينسو * از ننگ حقارت و ز بىقدرى ميرا ملكا ستارهء بدرا * ميرى ملكى ستارهاى بدرى ديوانه طناب كاغذين ندرد * چونان كه تو صف آهنين درّى [ چون ] تيغ كه شاخ گند نابرّد * تو سنگ [ بزرگ ] آسيا برّى با جام به بزم خير بر خيرى * با تيغ به رزم شرّ بر شرّى تا هست خلاف شيعى و سنّى * تا هست وفاق طبعى و دهرى در دولت و فر [ خجسته آزادى ] * در دايرهء سپهر بىغدرى هم در صفت عيد سعيد نوروز و مدح وزير نوروز برنگاشت به صحرا به مشك و مى * تمثالها عزّه و تصويرهاى مى بستان بسان باديه گشته است پرنگار * از سنبلش قبيله و از ارغوانش حى صد كارگاه ششتر كرده است باغ لاش * صد كارگاه تبّت كرد است دشت طى طاوس ميان باغ دمان و كشىكنان * چنگش چو برگ سوسن و پرّش چو برگ نى بالش بسان دامن ديباى زر بفت * دمّش پر از هلال و جناحش پر از جدى مرغ اندر آبگير و بز او قطرههاى آب * چون چهرهء نشسته بر او قطرههاى خوى بلبل به زخمه گيرد نى بر سر [ چنار ] * چون خواجهء خطير برد دست را به مى فرّخفرى كه بر سرش از ماه و آفتاب * چترست چون دو بال هماى خجستهپى معروف گشته از كف او خاندان او * چون از سخاى حاتم طى خاندان طى هنگام همّت وى و هنگام جود او * شىء است همچو لاشى و لاشى بود چو شى دور از فجور و فسق و برى از زيان و زور * شسته رسوم زرق و نبشته دونيم وى با نظم ابن رومى و با نثر اصمعى * با شرح ابن جنّى و با نحو سيبوى ابر هزبرگون و تماسيح پيلخوار * با دست اوست يعنى شمشير اوست اى