رضا قليخان هدايت
1958
مجمع الفصحاء ( فارسي )
جز بوى خلق او ننشاند سموم تير * جز تفّ خشم او نبرد زمهرير دى اى سرورى كه با دو كف زرفشان تو * باشد خليج رومى اندكتر از دو خوى آن جايگاه كانجمن سركشان بود * تو بو فلانى آن دگران ابنه بنى هستى به گاه جنگ به تك خاسته ز كوه * هينى بزرگ و باز نگرديده هين به هى ماند به ساعتى ز يكى روز خشم تو * آن روز كآسمان بنوردند همچو طى در صفت بهار و مدحت امير كامگار منوچهر بن قابوس اندر آمد نوبهارى چون مهى * چو بهشت عدن شد هر مهمهى بر سر هر نرگسى ماهى تمام * شش ستاره بر كنار هر مهى يا چو سيماندوده شش ماه بديع * حلقهحلقه گرد زرّ دهدهى بامدادان بر هوا قوس قزح * بر مثال دامن شاهنشهى پنج ديباى ملوّن بر تنش * باز جسته دامن هر ديبهى هركجا پويى ز مينا خرمنيست * هركجا جويى ز ديبا خرگهى نرگس تازه ميان مرغزار * همچو در سيمين زنخ زرّين چهى سرو بالادار در پهلوى مورد * چون درازى در كنار كوتهى بوستان افروز پيش ضيمران * چون نزارى پيش روى فربهى بوستان مانندهء معشوق مير * با دگرگونه لباسى هرگهى از زمين بر پشت پروين افكند * گر به نوك نيزه بردارد كهى آفتاب روشن اندر پيش او * چون به پيش آفتاب اندر سهى روز هيجاها بود كشورگشاى * روز مجلسها بود كشوردهى از فراز همّت او نيست جاى * نيست زانسوتر ز عبّادان دهى آفرين بر مركب ميمون مير * رفته در هر هفته يكماهه رهى مركبى طيّارهيى كهپارهيى * شخنوردى كه كنى وادى جهى تيزگوشى پهنپشتى ابلقى * گردسمّى خردمويى فربهى