رضا قليخان هدايت
1929
مجمع الفصحاء ( فارسي )
شدم آبستن از خورشيد روشن * نه معذورم نه معذورم نه معذور من از اوّل بهشتىوار بودم * رخ من بود چون پيراهن حور خداوندم زبانى روى كرد است * سياه و تيره و تاريك و ديجور گماريد است زنبوران به من بر * درد بر روى من بر پوست زنبور همىخواهم من اى دهقان كه امروز * بگيرى خنجرى مانند ساطور به خنجر حنجر من باز برّى * نشانى مر مرا بر پشت مزدور بكوبى زير پاى خويش خردم * دو كتف من [ بسنبانى ] چو شاپور به چرخت اندراندازى نگونم * ز پشت و گردن مزدور و ناطور لگد سيصد هزاران بر سر من * زنى وز من بدان باشى تو مأجور بگيرى خون من چون آب لاله * چو قطرهء ژاله و چون اشك مهجور فروريزى به خمها خسروانى * نظر دارى بر او يك سال مقصور مگر بارى ز من خشنود گردد * بود در كار من سعى تو مشكور پس آنگاهى برون آور ز خمّم * چو كف دست موسى بر كه طور به ياد شهريارم نوش گردان * به بانگ چنگ و موسيقار و طنبور و له ايضا نوبهار آمد و آورد گل تازهفراز * مى خوشبوى فراز آور و بربط بنواز بوستان عود همىسوزد تيمار بسوز * فاخته ناى همىسازد طنبور بساز قدح بلبله را سر به سجود آور زود * كه همى بلبل بر سرو كند بانگ نماز به سماعى كه بديعست همى گوش بنه * به نبيدى كه لطيف است كنون دست بياز