رضا قليخان هدايت

1916

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دادگر شاهى كز دانش و دريافتگى * سخنى بر دلش از ملك معمّا نشود گشت يك‌نيمه جهان او را وز همّت خويش * نپسندد كه بر آن نيمه توانا نشود مشرق او را شد مغرب هم او را شده گير * هركه را شرق بود غرب جز او را نشود عجب از قيصرم آمد كه بدان ساده‌دليست * كوز مسعود پرانديشه و غوغا نشود ملكت قيصر و فغفور تماشاگه اوست * ظن‌برى نيز كه روزى به تماشا نشود دولت آنها فرتوت شد و كار كشفت * هركه فرتوت شود هرگز برنا نشود دولت تازه ملك دارد امروزين روز * دولتى كز عقب آدم و حوّا نشود به كه رو آرد دولت كه بر او نرود * به كجا تازد جيحون كه به دريا نشود مردمان قصّه فرستند ز صنعا بر او * گرد گر سال وكيلش سوى صنعا نشود پس اعدا به شبيخون بشود دولت شاه * گر زمانى به طلب او سوى اعدا نشود كرد هيجاى فراوان ملك و ملك گرفت * زين سپس شايد اگر هيچ به هيجا نشود هرچه‌اند اين ملكان بنده و مولاى وىاند * هيچ مولا به تن خود سوى مولا نشود زين فزون‌تر ملكان نيز نباشد ملكى * هركه مولاى كسى باشد مولا نشود ملكان رسوا گردند كجا او برسد * ملك آن بايد كو هرگز رسوا نشود خبر فتح ز تو آمد خبر نصرت نو * جز ملك را ظفر و فتح مهيّا نشود آب كار عدو افتاد ز بالا به نشيب * هيچ آبى ز نشيبى سوى بالا نشود كار شه به شود و كار عدو به نشود * نشود خرما خار و خار خرما نشود خانه از موش تهى كى شود و باغ از مار * مملكت از عدوى خرد مصفّا نشود تير را تا نتراشى نشود راست همى * سرو را تا كه نپيرايى و الا نشود بنهء شاسپرم تا نكنى لختى كم * ندهد رونق بالنده و بويا نشود شمع تارى شده را تا نبرى اطرافش * برنيفروزد و چون زهرهء زهرا نشود اين نگارستان وين مجلس آراسته را * صورت از چشم دل و چشم سر ما نشود اين نشاطيست كه از دلها غايب نشود * وين جماليست كه از تنها تنها نشود تا همى خاك زمين بيضهء عنبر ندهد * تا همى سنگ زمين لؤلؤ لالا نشود جام صهبا گير از دست بت غاليه موى * دست تو خوب نباشد كه به صبها نشود