رضا قليخان هدايت

1917

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا مى ناب ننوشى نبود راحت جان * تا نبافند بريشم خز و ديبا نشود و له ايضا جز به چشم عظمت هركه به دو درنگرد * مژه در ديدهء او خار مغيلان گردد گر نسيم كرمش بر در دوزخ بجهد * هاويه خوب‌تر از روضهء رضوان گردد هنرش هست فراوان و گهر هست يكى * چون شجر نيك بود ميوه فراوان گردد در صفت بهار و مدح فضل بن محمّد گويد وقت بهار است و وقت ورد مورّد * گيتى آراسته چو خلد مخلّد گيتى فرتوت گوژپشت دژم‌روى * بنگر تا چون بديع گشت و مجدّد برنا ديدم كه پير گردد و هرگز * پير نديدم كه تازه گردد و امرد نرگس چون دلبريست سرش همه چشم * سرو چو معشوقه‌ييست تنش همه قد لاله گويى چو طفلكيست دهن باز * لبش عقيقين و قعر كامش اسود سوسن چون طوطئى ز بسّد منقار * باز به منقار از زبانش عسجد نرگس چون ماه در ميان ثريّا * لاله چنان در كسوف گوشهء فرقد بلبل بر گل بسان قول‌سرايان * پايش ديبا و خيزرانها دريد مرغ چنان بو كلك دهانش به تنگى * در گلوى او چگونه گنجد معبد كبك درى گر نشد مهندس و مسّاح * اين همه آمد شدنش چيست به راود نوز گل اندر گلابدان نرسيد است * قطره بر او چيست چون گلاب مصعد نوز نبرداشته است مار سر از خواب * نرگس چون گشت چون سليم مسهد ابر چنان مطرد سياه و بر او برق * همچو مُذهَّب يكى كتاب مطرد فضل محمد كه هيچ‌كس نشناسد * فضل محمد چنان كه فضل محمد تاش به حوا ملك خصال همه ام * تاش به آدم بزرگوار همه جد مرد خردمند كش خرد نبود يار * باشد چون ديده‌اى كه باشد ارمد اين هنرى خواجهء جليل چو درياست * با هنر بىشمار و گوهر بىعد