رضا قليخان هدايت

1915

مجمع الفصحاء ( فارسي )

هم در صفت عمارت ممدوح خود گفته چرخست و ليكن نه درو طالع نحس است * خلد است و ليكن نه درو جوى عقار است چون ابروى معشوقان باطاق و رواقست * چون روى پرىرويان با رنگ و نگار است بازيگه شمس و قمر و زهره و تير است * منزلگه جود و كرم و حلم و وقار است از روى سلاطينش هر روز بساط است * وز بوسهء شاهانش هر روز نثار است و له الا وقت صبوحست نه گرم است و نه سرد است * نه ابر است و نه خورشيد نه باد است و نه گرد است بياراى بت كشمير شراب كهن پير * بده پر و تهى گير كه مان جنگ و نبرد است از آن باده كه زرد است و نزارست و ليكن * نه از رنج نزارست و نه از محنت زرد است به جان اندر لهو است به مغز اندر مشكست * به چشم اندر نور است به روى اندر ورد است در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود سبكتكين غزنوى گويد صنما بىتو دلم هيچ شكيبا نشود * اگر امروز شود بىشك فردا نشود يكدل و يكتا خواهم همه با خويش ترا * وانكه او چون تو بود يكدل و يكتا نشود تجربت كردم و دانا شدم از كار تو من * تا مجرّب نشود مردم دانا نشود ناز كن بر من چندان‌كه كنى صحبت من * تا مگر صحبت ديرينه معادا نشود نكشم ناز ترا و ندهم دل به تو هم * تا مرا دوستى و مهر تو پيدا نشود گويى از دو لب من بوسه تقاضا چه كنى * وام خواهى نبود كو به تقاضا نشود به مدارا دل تو نرم كنم و آخر كار * به درم نرم كنم گر به مدارا نشود و گر اين عاشق نوميد شود از در تو * از در خسرو شاهنشه دنيا نشود