رضا قليخان هدايت

1902

مجمع الفصحاء ( فارسي )

از قصد بدسگالان وز غمز حاسدان * جان در بلا فتاد و تن اندر گزند ماند ليكن به شكر كوشم كز طبع پاك من * چندين هزار بيت بديع بلند ماند در شكايت از ابو الفرج رونى كه با وى غدر كرده بود بو الفرج شرم نايدت كه ز خبث * در چنين حبس و بندم افكندى تا من اكنون بغم همىگريم * تو بشادى ز دور مىخندى شد فراموش كز پى چو توى * من چه كردم ز نيك پيوندى چون نهاليت در چمن بد ماند * آنكه او را ز بيخ بركندى زود خواهى درود بىشبهت * [ بر ] تخمى كه خود پراكندى مر مرا هيچ باك نايد از آنك * نوزده سال بوده‌ام بندى رباعيات اى خدمت تو فرض و دگر نافله‌ها * از بخشش تو قافله در قافله‌ها حصنى كه به صد تيغ كس آن را نگشاد * كلك تو كند عاليها سافلها * * * ساقى كه به دست من دهد جام شراب * از مى كنمش تهى و از ديده پرآب مى خوردن من در غم او هست صواب * كز درد كم آگاه شود مست خراب * * * در ماه چه روشنى كه در روى تو نيست * در خلد چه خرّمى كه در كوى تو نيست مشك ختنى چو زلف خوشبوى تو نيست * يكسر هنرى عيب تو جز خوى تو نيست * * * گر زر گردى جفا عيار تو بود * ور گل گردى برگ تو خار تو بود اى دشمن آنكه دوستدار تو بود * بىيار بود هرآن كه يار تو بود * * * رو كاينهء بخت تو نزدايد كس * روزيت نه كاهد و نه افزايد كس