رضا قليخان هدايت
1895
مجمع الفصحاء ( فارسي )
الا اى كريمى كه اندر غمانم * بلا را نجاتى و غم را دوايى محمّد خصالى و آدم كمالى * براهيم خلقى و يوسف لقايى چراغى است افروخته طبع شاعر * ضيايش فزايد چو روغن فزايى چو كم گشت روغنش تاريك سوزد * به تقدير روغن دهد روشنايى بميرد چو روغن ازو بازگيرى * چگونه بود چون فتيله زدايى نكو گردد اين پشت بشكستهء من * اگر جود تو بخشدش موميايى در حال گرفتارى در مدح سلطان ابراهيم گفته اى فلك نيك دانمت بارى * كس نديده است چون تو غدّارى جامهيى بافيم همى هر روز * از عنا پودش از بلا تارى گر درى يابيم زنى بندى * ور گلى بينيم كنى خارى نه مرا ياريى كنى روزى * نه مرا همدمى كنى بارى گر مرا جامهء زمستانى * آفتاب است قانعم بارى گر بيابم من اين زمان بخرم * هر بدستى از آن به دينارى اى شگفتا كسى درين عالم * ديده بىزر چو من خريدارى كه چو بومى نشسته بر كوهى * كه چو مارى خزيده در غارى دل ز انده فروخته شمعى * تن ز تيمار تافته تارى منم آن كس كه نيست تمكينم * در ديارى ز هيچ ديّارى ندمد بيخ بخت من شاخى * ندهد شاخ بخت من بارى گر مرا كرده پادشه محبوس * نيست از حبس شه مرا عارى پادشه بو المظفّر ابراهيم * چرخ فعلى زمانه كردارى نه زمين را چو مهر او آبى * نه فلك را چو كين او نارى آنكه با او ندارد و نارد * مهر سنگى و چرخ مقدارى اى كه نبود بناى گيتى را * به كف و راى چون تو معمارى بنده مسعود سعد سلمان را * بيهده در سپرد مكّارى