رضا قليخان هدايت
1896
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كه نكرد است آن قدر جرمى * كه برد بلبلى به منقارى تو چنان دان كه هست هر مويى * بر تن او به جاى زنّارى گرنه خونش غذاى مدحت تست * باد در دست تيغ خونخوارى ور بخواهد زند بملك تو چشم * باد در ديدههاش مسمارى خسروا حال او به عقل بسنج * كه به از عقل نيست معيارى كيست او در جهان ز منظوران * نه عميدى بود نه سالارى نيك انديشه [ يى ] ست بدروزى * پستبختى بلند اشعارى نه به ملك تو دارد آسيبى * نه ز كار تو داند اسرارى نه بپوشد فراخ پيرهنى * نه بيابد تمام شلوارى تنش در حسرت زبرپوشى * سرش در آرزوى دستارى تا نفس مىزند به هر نفسى * دارد از روزگار آزارى زينهارش ده اى پناه ملوك * كه همىخواهد از تو زنهارى تا بپويد ز باغ طوّافى * تا نگردد چو چرخ دوّارى باد هر بندهايت بر تختى * باد هر دشمنيت بردارى و له ايضا ز فردوس پرزينت آمد بهارى * چو زيبا عروسى و تازهنگارى بگسترده بر كوه و بر دشت فرشى * كش از سبزه پود است و از لاله تارى به گوهر بپيراست هر بوستانى * به ديبا بياراست هر مرغزارى بتى كرد هر گلبنى را و شايد * كه هر گلستانيست چون قندهارى برانداخت بر دوش اين طيلسانى * درآويخت در گوش آن گوشوارى ميى خواه بويا چو رنگين عقيقى * بتى خواه زيبا چو خرّم بهارى همه كارها را بياميز باهم * ز هر پيشكارى همىخواه كارى ز مطرب نوايى ز ساقى نبيدى * ز معشوق بوسى ز دلبر كنارى زمينيست چون صورت دلفريبى * هواييست چون سيرت بردبارى