رضا قليخان هدايت

1894

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كارى تراست بر دل‌وجانم بلا و غم * از تيغ آبداده و از رمح سرگراى چون پشت بينم از همه مرغان در اين حصار * ممكن بود كه سايه كند بر سرم هماى گردون چه خواهد از من سرگشتهء ضعيف * گيتى چه جويد از من درماندهء گداى اى محنت ارنه كوه شدى ساعتى برو * اى دولت ار نه باد شدى لحظه‌يى بپاى گر شير شرزه نيستى اى فضل كم شكر * ور مار گرزه نيستى اى عقل كم‌گزاى اى تن جزع مكن كه مجازيست اين جهان * وى دل طمع مبر كه سپنجيست اين سراى اى بىهنر زمانه مرا پاك درنورد * اى كوردل سپهر مرا نيك برگراى در آتش شكيبم چون گل فروچكان * بر سنگ امتحانم چون زر بيازماى از بهر زخم‌گاه چو سيمم همىگداز * وزبهر حبس‌گاه چو مارم همىفساى اى ديدهء سعادت [ تارى ] شو و مبين * اى مادر اميد سترون شو و مزاى اى اژدهاى چرخ دلم بيشتر بخور * اى آسياى حبس تنم نيك‌تر بساى زين جمله باك نيست چو نوميد نيستم * از عفو شاه عادل وز رحمت خداى شايد كه باطلم نكند رحمت ملك * كاندر جهان نبينى چون من ملك‌ستاى مسعود سعد دشمن فضلست روزگار * اين روزگار شيفته را فضل كم نماى در مدح محمد بهروز وزير سلطان گويد نوا گوى بلبل كه بس خوش‌نوايى * مبادا ترا زين نوا بىنوايى گر از عشق گويا شدستى تو چون من * مبادات از رنج و انده رهايى بسى مرغ ديدم به ديدار نيكو * ندانند ايشان جز از ژاژخايى همى جو فروشند و گندم نمايند * تو گندم‌فروشى و ارزن‌نمايى بخسبند مرغان شب تو نخسبى * مگر همچو من بسته در حصن نايى ندانم تو اى رنج با من چه باشى * تو اى بىغمى نزد من چون نيايى هميشه دو چشمم پر از آب دارى * به چشم من اندر تو چون توتيايى تو اى چشم من چشم داود گشتى * تو اى دامنم تربت اوريايى ببر صحبت از من فراقا يكى ره * كه داده است با من ترا آشنايى