رضا قليخان هدايت

1893

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مژده‌ها دادمت به قوّت دل * وعده‌ها كردمت به صحّت راى فالهايى كه من زدم ديدى * كه چگونه تمام كرد خداى خانهء گمرهى بر آتش زن * چهرهء كافرى به خون انداى تو بدين گمرهان غرّه شده * اثر فتح ايزدى بنماى رو كه نصرت تراست ياريگر * رو كه ايزد تراست راهنماى در محبوسى خود گويد همانا باز نشناسى چو بينى * مر امروزم ز زارى و نوانى كمانى گشته قدّ زاد سروى * زريرى گشته چهر ارغوانى گرم فانى نگشتى گوهر اشك * يكى گنجى بدستى شايگانى غم آمد سودم از سرمايهء عمر * كه كرده است اين‌چنين بازارگانى منم كاندر عرب و اندر عجم كس * نيامد چون من از چيره‌زبانى سجود آرد به پيش خاطر من * روان رودكى و ابن هانى برون آيم ز حبس و بند روزى * چو درّ بحرى و چون زرّ كانى هم در زمان محبوسى در حصار ناى در شكايت و ذكر حال خود گفته نالم ز دل چو ناى من اندر حصار ناى * پستى گرفت همّت من زين بلندجاى آرد هواى ناى مرا ناله‌هاى زار * جز ناله‌هاى زار چه آرد هواى نال گردون به درد و رنج مرا كشته بود اگر * پيوند عمر من نشدى نظم جان‌فزاى من چون ملوك سر به فلك برفراشته * زى زهره برده دست و به مه برنهاده پاى نىنى ز حصن ناى بيفزود جاه من * داند جهان كه مادر ملكست حصن ناى از ديده گاه باشم با درّ قيمتى * وز طبع گه خرامم در باغ دلگشاى نظمى بكامم اندر چون بادهء لطيف * خطّى به دستم اندر چون خطّ دلرباى آوخ كه پست گشت مرا همّت بلند * زنگار غم گرفت مرا طبع غم‌زداى عونم نكرد حكمت جزو فلك نگار * سودم نداشت دانش جام جهان‌نماى