رضا قليخان هدايت

1880

مجمع الفصحاء ( فارسي )

يكى حصارى گيرد چو برگشاد دو چنگ * يكى سپاهى خايد چو باز كرد دهان چو خصم ديد كه آمد سپاه خسرو شرق * به تاب آتش سوزان و زور باد بزان ز گرد ايشان خورشيد و ماه گشته سياه * ز بار ايشان ماهى و گاو گشته گران ز بهر جنگ ملك مركبان چوبين ساخت * نهنگ‌وار درافكندشان به آب روان نشسته در شكم هريكى دويست سوار * به زير ايشان آن مركبان بر آب ستان بر آب كشتى خسرو روان چو كشتى نوح * زمين گرفته ز شمشير تيز او طوفان چو شد زمانى اندر ميان آب حسام * فروخت آتشى از خون و جان شرار و دخان در هنگام گرفتارى به قلعهء ناى در مدح سيف الدوله گفته چرا نگريد چشم و چرا ننالد تن * كزين برفت نشاط و از [ آن ] برفت وسن ز درد و انده هجران گذشت بر من دوش * شبى سياه‌تر از روى و راى اهريمن چنان بگريم كم دشمنان ببخشايند * چو يادم آيد از دوستان و اهل وطن نمىگشاد گريبان صبح را گردون * كه شب دراز همىكرد بر هوا دامن طلايه بر سپه روز كرد لشكر شب * زر است فرقد شعرى ز چپ سهيل يمن گذشت باد سحرگاه و از نهيب فراق * فرو نيارست آمد بر من از روزن نخفته‌ام همه‌شب دوش و بوده‌ام نالان * خيال دوست گواى منست و نجم پرن نشسته بودم كامد خيال او ناگاه * چو ماه روى و چو گل عارض و چو سيم‌ذقن مرا بيافت چو يك قطره خون جوشان دل * مرا بيافت چو يك تار موى نالان تن ز بس‌كه كند دو زلف و ز بس‌كه راندم اشك * يكى چو درّ ثمين و يكى چو مشك ختن مرا و او را از چشم و زلف گرد آمد * ز مشك و لؤلؤ يك آستين و يك دامن درين مناظره بوديم كز سپهر كبود * زدوده طلعت بنمود چشمهء روشن چو راى خسرو محمود سيف دولت و دين * كه پادشاه زمينست و شهريار زمن