رضا قليخان هدايت
1872
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بيگانهام ز مردى گر من به هيچوقت * جز با رضاى تو دل خويش آشنا كنم خورشيد روى گردم هرگه كه پيش تو * چون چرخ پشت خويش به خدمت دوتا كنم گر ديگران به خدمت از سيم زر كنند * از خاك من بدولت تو كيميا كنم آيد به من سعادت كه آيم [ به مدح ] تو * بر من ثنا كنند چو بر تو ثنا كنم وقت دعاست آخر شعر و ترا خداى * داد آنچه بايدت به چه معنى دعا كنم و له ايضا كار آن چنان كه بايد بگزارم * عمر آن چنان كه آيد بگسارم دل را ز كار گيتى برگيرم * تن را به حكم ايزد بسپارم در ظلمت زمانه همىگردم * گويى مگر ستارهء سيّارم در كار هرچه بيش همىكوشم * افزون همىنگردد مقدارم بر جاى خويشم ارچه همىگردم * گويى كه اى برادر پرگارم سرّم همىبداند بد گويم * من سر خود چگونه نگهدارم كاين تن چنان ضعيف شد ازبس غم * كاندر دلم ببينند اسرارم پيوسته از نياز چرا نالم * چندين كزين دو ديده گهربارم آزار كس نجويم از هر چيز * از دوستان خويش نيازارم روزى كه راحتى نرسد از من * مر خلق را ز عمر نپندارم گر هيچ آدمى را بد خواهم * از مردى و مروّت بيزارم در طبع من بدى نبود ايرا [ ك ] * مدّاح شهريار جهاندارم محمود سيف دولت و دين شاهى * كاوصاف او بيابى ز اشعارم و له ايضا امير غازى محمود سيف دولت و دين * كه بر نگينهء شاهى نبشته بادش نام اجل بلرزد چون شاه راست كرد سنان * قضا بترسد چون باز برگرفت حسام يكى نيابد جز در سر مبارز جاى * يكى نگيرد جز در دل دلير مقام