رضا قليخان هدايت
1873
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بر هزبر چو شد خوردن عدوش حلال * به نزد مردم شد خوردن هزبر حرام و له ايضا اى نام تو بخشيدهء بخشندهء اقسام * اقسام مكارم را بخشيست از آن نام جز هيبت تو تند فلك را نكند نرم * جز حشمت تو تيز جهان را نكند رام با باده بود لهو ترا پنجهء ناهيد * با حربه بود عون ترا قبضهء بهرام چون گريان بر خود و زره خندد ناچخ * چون خندان بر مغز و جگر گريد صمصام از خون بسد اطراف شود خاك صدف رنگ * از گرد شبه جرم شود چرخ سربفام از قطع سر رمح كند دل را وعده * وز مرگ لب تيغ دهد جان را پيغام بر سمت قضا سست نهد پاى امل پى * [ در ] دشت بلا سخت كند دست اجل دام ابطال جهانگير در آيند به ابطال * اعلام صفآراى در آرند به اعلام بر شخص ظفرجوى فتد لرزهء مفلوج * بر لفظ سخنگوى زند لكنت تمتام چون چرخ شود هيكل شبديز تو جوّال * چون صبح بود چهرهء شمشير تو بسّام يازد بدم بردن جان رخش ترا دست * خارد ز پى خوردن خون تيغ ترا كام وانگاه كه از ميدان آيى سوى [ ديوان ] * از حلّ تو و عقد تو خيره شود افهام كاندر كف كافىّ تو زان لعبت جادو * پيراسته و آراسته شد دولت و اسلام روز و شب انصاف و ستم روشن و تيره است * زان قالب چون صبحش و زان تارك چون شام از رفته اثرها كند او در دل آگه * وز مانده خبرها دهد او جان را پيغام و له ايضا خدايگانا هنگام عشرت است و طرب * نشاط بايد كردن در اينچنين هنگام نبيد خواه ز بادام چشم دلجويى * از آنكه آمد وقت شكوفهء بادام هلال باشد با آفتاب جفت شده * چو روز بزم گرفتى بدست زرين جام به جام زرّين مى خواه از [ آن ] كه زرّين شد * ز بخشش تو همه سايلانت را درو بام ز هول رزم تو چون ابر مىبگريد تيغ * ز مهر بزم تو چون گل همىبخندد جام