رضا قليخان هدايت

1841

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز بيم تيغش بر خويشتن كند نوحه * هر آهنى كه كند بدسگال او مغفر به عالم اندر كس فتح را بنستودى * اگر نبودى با فتح رايتش همبر چراست از پس شمشير او ظفر دايم * اگرنه بندهء شمشير او شده است ظفر اگرنه باد وزانست اصل مركب او * چرا چو باد وزان باشد او به بحر و به بر و گر نه بندهء او شد هلال و بدر چرا * يكيش زير كف است و يكى به جهت بر چهار طبع جهان باشد او به چار مكان * چهار وقت مخالف بدين شگفت نگر به گاه بودن خاك و به گاه جستن باد * سوى نشيب چو آب و سوى فراز آذر بدان سبب كه فلك باره‌يى چو همّت اوست * همىنگردد قادر بر او قضا و قدر زمين ز بيم پى پيل كوه‌پيكر او * همىبلرزد از آن ساخت كوه را لنگر و زان كه گوهر بر افسرش همىباشد * شده است تابش خورشيد مايهء گوهر و له ايضا جهان را چرخ زرّين چشمه زرّين مىزند زيور * از آن شد چشمهء خورشيد همچون بوتهء زرگر خزان را داد پندارى فلك ملك بهارى را * كه اندر باغ زرين‌تخت [ گشت آن زمردين ] افسر همان مينا نهاد اطراف گل شد كهربا صورت * همان نقّاش بوده باد دى امروز شد بتگر زمين [ از باد ] فروردين كه از گل بود [ پر ] چهره * [ به ماه مهر و مهر ماه ] و مهر گشت از ميوه پرشكر نه صحرا چهره بنمايد همى از شمع‌گون حله * نه گردون روى بگشايد همى از آبگون چادر بباغ و راغ نشناسد همى پيرى و كوژى را * چو بخت و دولت خواجه سرسر و قد عرعر