رضا قليخان هدايت

1842

مجمع الفصحاء ( فارسي )

به طمع جستن برّ و به حرص ديدن بزمش * كشيده پنجه‌ها سرو و گشاده ديده‌ها عبهر نگه كن در ترنجستان بار آورده تا بينى * هزاران لعبت زرّين رخ اندر زمردين معجر بسان دشمن خواجه ترنج بزم ناديده * [ نگون ] آويخته است از شاخ تن لرزان و روى اصفر ز عكس روى او گشته ملوّن برگ چون ديبا * ز ثقل بار او مانده خميده شاخ چون چنبر همانا گنج باد آورد بگشاده است باد ايرا * كه در افشاندش بىحد و زرافشاندش بىمر تو گويى خواجه جشنى كرد و زحمت كرد خواهنده * ز بس دينار كو پاشيد زرّين شد همه كشور عميد مملكت بو نصر اصل نصرت دنيا * كه گر نصرت شود افسر شود نامش در و گوهر بهار دولت او را شكفته است از سعادت گل * سراى خدمت او را گشاد است از بزرگى در جهان كامرانى را ز نور روى او گردون * بهشت شادمانى را ز جود دست او كوثر چو رزمش در ( ندا ) آيد به تيغش جان دهد پاسخ * چو بزمش در مرا افتد ز دستش كان برد كيفر عمل بىنام او [ جاهل ] امل بىبزم او واله * سخا بىفعل او ناقص سخن بىقول او ابتر فزود از جاه و برد از [ جان ] و جست از طبع و راند از دل * عمل را عز امل را ره سخا را دل سخن را فر