رضا قليخان هدايت

1824

مجمع الفصحاء ( فارسي )

دخلشان همچون چراغ از راه پس بد پيش از اين * وين عجب‌تر كاين زمان چون شمع صاحب افسرند دين ابراهيمشان در ديده مسمار است از آنك * هم دروگر هم دروغ‌آور بسان آذرند تير من آه سحرگاه است و تيغ من زبان * بشكنم صفشان به تيغ و تير اگر صد لشكرند همچو موران از پى قتلم كمر بستند و باز * ريزه‌هاى خوان طبع من چو موران مىخورند و له ايضا به صحرا سخت خوب آمد به چشمم * قباى چابك و زلف نگونت ندانم ريش دارى يا ندارى * زبونت كرده خط يا شد زبونت اگر ريش‌آورى ريشت به . . . م * و گر همچون منى . . . م به . . . ت رباعيات آن دل كه هميشه در طرب داشت شتاب * وان ديده كه بد رخ تو او را محراب در هجر تو اى نوش‌لب تلخ جواب * پروانهء آتش است و پيمانهء آب * * * ساقى كه ز مينا مى گلگون مىريخت * مطرب كه به زخمه درّ مكنون مىريخت فصاد و طبيب گشته بودند به هم * اين نبض همىگرفت و آن خون مىريخت * * * در بزم تو گل با مى سورى در ساخت * با باده و گل نرد طرب بايد باخت مىبود گل از آه حسود تو فسرد * گل بود ز مى از آتش تيغ تو گداخت * * * در كوى توام سينهء پرسوز افكند * وزروى توام دور بدآموز افكند