رضا قليخان هدايت
1803
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و له ايضا خماريى كه ز ديباى حمرى است قباش * گران كند سر ما را همى خمار هواش مثال گويد چندين ز كژدم زلفم * چرا ننالم كاندر دل منست خراش فغان ز چشم تو اى شير خشم آهو چشم * سراى پرده به تو چون بهشت و تو حوراش به ياد عارض او برزدم ز دل آهى * فلك بسوخت فروريخت بر سرم جوزاش بخواه زان مى حمرا فروغ صفرا طبع * به شب نهاده به هامون و سرد كرده صباش كجا چو بر كف بنهى ز بيم مستى خويش * نگاه كرد نيارد ز آسمان عنقاش كجاست رطل كه خورشيد سوى گندم رفت * چو آبگينهء شامى سفيد گشت ضياش به ياد شمسهء اشراف دهر عبد اللّه * كه گر عبيد نويسد به دو زمانه سزاش به هركجا برسد چشم و خاطر مردم * بسان هستى ايزد بود پديد عطاش بلاغتم ز خرد دخترى بزاد بديع * به درّ نطق بياراستم رخ زيباش در مدح ابو المظفّر طاهر بن حسين سيستانى مرا ز ديده بكرد آفتاب خواب زوال * كجا برآمد خيل ستارگان خيال فغان من همه زان زلف كاندر آن نقش است * همه طراز و ملاحت بر آستين جمال تبارك اللّه از آن چهرهء لطيف بديع * همه سراسر فهرست فتنه را تمثال به زلف مشك ببندد بر آهوى مشكين * به ديده ديده بدوزد ز جادوى محتال هواى او به دلم بر همه تباهى كرد * هواى خوبان جستن همه غمست و و بال چرا به صبر نكوشم كه صبر دوست بود * كسى كه بسته بود عقل او به وجه كمال بيارم آن فرس تند سير رهپيماى * كه ساق او ز جنوب است و سمّ او ز شمال هرآنگهى كه به بيشه درون زند شيهه * ز بيم شيههء او شير بفكند چنگال به گاه پويه برو بر تذرو خايه نهد * به وقت شيهه بدرّد كمند رستم زال بسان كشتى زرّين همىخرامد كش * نه هيچ گرسنگى و نه هيچ رنج و كلال براق گام و ره انجام و شادكام و تمام * نه آدمى و همانند آدمى به خصال عنان او نكشم تا جناب آن ملكى * كه بوقبيس به شاهين حلم او مثقال