رضا قليخان هدايت

1802

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بنگاشته چنين نبود بر بتان چين * تمثال روى يوسف يعقوب بر حرير از برگ لاله دو لب و دارى فراز روى * يك‌مشت حلقهء زره از مشك و از عبير گويى كه آذر از پى زهره نگار كرد * سيمينش عارضين و بر او گيسوان چو قير گويى كمند رستم گشت آن كمند زلف * كز بوستان گرفته گل سرخ را اسير گويى خدايش از مى چون لعل آفريد * يا دايگانش داده ز ياقوت سرخ شير و له ايضا چه درّست آن به زير لعل و شكّر * چه ماه است آن به زير ميغ عنبر چه سرو است اين كه پيمايد زمين را * نشاند بر زمين محراب انور به هنگام كمر بستن تو گويى * همى بر آب زمزم بندد آذر همه‌شب ديده‌ام ز آسيب هجرش * بسان اكحل از آسيب نشتر به دوش و گردن دوشيزه ماند * به باغ اندر ز گلها شاخ پربر به ناف آهوى خرخيز ماند * نسيم ياسمين و ورد احمر بدان ماند همى صحرا كه گويى * بگستردند طاووسان بر او پر به زير بار بد ماند به دستان * همى منقار مرغان نواگر تو گويى هركجا حور بهشت است * به دست هريك از ياقوت چادر زبان ابر بر گلهاى صحرا * زبان خواجه گشت از بار گوهر مبارك خواجه‌يى كز شكر دايم * نهاده بر سر آلاش افسر ميان موج درياى بخيلى * كفش كشتى سخاى او چو لنگر و له ايضا شنيده‌ام به حكايت كه ديدهء افعى * برون جهد چو زمرّد بر او برند فراز من اين نديدم ديدم كه خواجه دست بداشت * برابر دل من بتركيد ديدهء آز به شاهنامه بر ار هيبت تو نقش كنند * ز شاهنامه به ميدان رود به جنگ فراز ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه شود * كزو نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز