رضا قليخان هدايت
1777
مجمع الفصحاء ( فارسي )
زين روى چون شقايق و بالاى همچو سرو * زين موى چون بنفشه و اندام چون سمن يك روز چون شكيبى و چون باشد اى شگفت * عيش ترا حلاوت و چشم ترا وسن ايدر خلل ز چيست ترا و گله ز كيست * از شهر يا ز خانه ز من يا ز خويشتن بر راحت حضر چه گزينى همى سفر * بر شادى طرب چه گزينى همى حزن گفتم كه بيش ازين مخروش و مبار اشك * رو آستين به چشم نه و دست بر دهن هست اين همه و ليكن بىطلعت وزير * هر شادىيى بود غم و هر راحتى شجن جستم ره فراق و زدم بانگ بر براق * برگشتم از قرين و كشيدم سر از قرن پيش آمدم چو هاويه پرسهم وادىيى * موزهشكاف خارش و خاكش قدمشكن نه مرغ و نه فريشته نه وحش و آدمى * نه رسم و نه ديار نه اطلال و نه دمن در ديولاخهاش بدانسان خروش ديو * كامد به گوش گاه وفا نغمهء زغن بىآب وادىيى و من و اسب من از عرق * غرق اندر آب چون به شط و دجله بر شطن غول اندرو قدم ننهد ور نهد بود * درماندهتر ز مورچهء لنگ در لگن