رضا قليخان هدايت
1773
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به نرگسگون و سنبلوار چشم و زلف او بنگر * مر آن را همچو ريحان [ حسن و ] اين را غمزه چون پيكان عقيق است آن لب رنگين حرير است آن بر سيمين * عقيقش حقهء لؤلؤ حريرش پردهء سندان ذقن چون گويى از كافور و زلف از مشك چوگانى * ورا از برگ گل وز سيم صافى ساخته ميدان چو بخرامد به كوى اندر شود زو كوى بتخانه * چو بنشيند به قصر اندر شود زو قصر لالهستان به ديده عقل را رنج و به عارض رنج را راحت * به غمزه خلق را درد و به بوسه درد را درمان به چشم اندر خيال او به نيكويى چو در شب مه * به گوش اندر حديث او به شيرينى چو در تن جان شود خندان ز شادى چشم من چون روى او بيند * و گر رويش نبيند يكزمان چشمم شود گريان چه چشمست اين گرستن كرده زينسان روز و شب عادت * ندارد طاقت وصل و [ نيارد ] طاقت هجران به جزع اندر عقيقين اشك خونين در ميان او * عقيقى ديدهاى هرگز كه باشد جزع او را كان ندارم پاى با هجر و نه با وصل از پى آن را * كه آرد وصل او چون هجر او جان مرا نقصان فراوان گردد اين علت كه غايب گردد از قالب * روان از غايت شادى چنان كز غايت احزان كنم با وصل و هجران صبر چندانى كه بتوانم * كه باشد صبر در آغاز صبر و نوش در پايان