رضا قليخان هدايت

1761

مجمع الفصحاء ( فارسي )

حيلت ضحاك جادو گشت باطل سربه‌سر * كامد افريدون به دست اندرش گرز گاوسار بىوفا قومى هميشه كار ايشان بوده غدر * خورده بر جان ملوك از بهر آشو زينهار ابلهى كردند و خاريدند سر مر شير را * تا به خون گاو كرد آهنگ شير گاوخوار يادشان آيد كنون آن داستان كآزاده زد * تا ندارى پنجهء شيران سر شيران مخار راست هرگز كى بود بىترك‌تازى كار شرع * كاين به نامه دين پذيرفت آن به نصرت ذو الفقار و له ايضا شبى گذشت به من بر لطيف و خرم دوش * به دستم اندر مىبود و يار در آغوش به بانگ بربط گوش و به روى دلبر چشم * سماع پشتاپشت و نبيد نوشانوش ز جعد آن صنم و زلف او مرا همه‌شب * بنفشه بود بدست اندرون مرزنگوش ستيزه كرد همى با نبيد سرخ لبش * فسوس كرد همى بر چراغ روى نكوش نبيد با دو لب او به رنگ بود خجل * چراغ با دو رخ او به روشنى در يوش گهى مديح نيوش او و من مديح سگال * گهى سرود سرا اوى و من سرود نيوش به حق آنكه ترا داد زاد و نعمت و ناز * برين غريب ببخشاى و قول او بنيوش ستور خر بدى اين بنده از مكارم تو * كنون شده است ز بيچارگى ستورفروش اگر نباشد خاموش ازو به درد سرى * به كار در خلل آيد اگر شود خاموش در مدح خواجه نظام الملك وزير سلطان گويد كنم چرا نكنم روز و شب گله ز فراق * فراق كرد مرا زان نگار دلبر طاق ازو وصال چرا بىفراق دارم طمع * گهى وصال بدارم اميد و گاه فراق