رضا قليخان هدايت
1649
مجمع الفصحاء ( فارسي )
به تيغ پاره كند درقههاى چون پولاد * به تير [ رخنه ] كند غيبههاى چون سندان و له ايضا گفتم گلست يا سمنست آن رخ و ذقن * گفتا يكى شكفته گلست و يكى سمن گفتم در آن دو زلفشكن بيش يا گره * گفتا يكى همه گره است و يكى شكن گفتم دو زلف تو چه فشانند بر دو رخ * گفتا يكى به تنگ عبير و يكى به من گفتم تن من و دل من چيست مر ترا * گفتا يكى ميان منست و يكى دهن گفتم مرا دو بوسه فروش و بها بخواه * گفتا يكى بجان بخر از من يكى بتن و له ايضا نگار من آن لعبت سيمتن * مه خلّج و آفتاب ختن برون آمد از خيمه و از دو زلف * بنفشه پريشيده بر نسترن ز سر تا به بن زلف او پرگره * ز پا تا بسر جعد او پرشكن همىداد بينندگان را درود * ز دو رخ گل و از دو عارض سمن نه بستن توانست زرينكمر * نه گفتن توانست شيرينسخن بلى كس نبندد كمر بىميان * بلى كس نگويد سخن بىدهن دهان و ميان زان ندارد بتم * كه هر دو عطا كرد روزى به من دل و تن مرا زين دو آمد پديد * و گرنه مرا دل كجا بود و تن و له ايضا بت من آن به دو رخ چو نشكفته لالهستان * چو ديد روى مرا كرد روى خويش نهان هرآينه كه بهار اندرون شود بحجاب * در آن زمان كه برون آيد از حجاب خزان مرا بديد و بمژگان فروكشيد ابرو * ز بيم در تن من زلزله گرفت روان هرآينه كه بترسد كسى چو دشمن اوى * برابر دل او تير برنهد به كمان