رضا قليخان هدايت
1650
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بزلف با دل من چندگاه بازى كرد * دلم بخست و جراحت گرفت و ماندنشان هرآينه كه نشان گيرد از جراحت گوى * چو بىمحابا هر سو همىخورد چوگان در مدح ابو منصور دوانى قراتكين حاكم غرجستان مرا دليست كه از چشم من رسيد بجان * بلاى من ز دلست اينت درد بىدرمان ترا چه گويم گويم مرا ز چشم بدزد * ترا چه گويم گويم مرا ز دل بستان گرم ز چشم ندزدى تباه گردد عيش * ورم ز دل نستانى نفور گردد جان به اختيار كس از يار خويش دور شود * بروز وصل كسى آرزو كند هجران كسى ز كام دل خويشتن بتابد روى * كسى ببازى با دوست بشكند پيمان كسى كه شادى دل ديد و روشنايى چشم * يكى ازين دو بندهد به صد هزار جهان سپهبد سپه شاه شرق ابو منصور * قراتكين دوانى امير غرجستان چو تيغ گيرد بهراموار شورانگيز * چو جام گيرد خورشيدوار زرافشان بحرب گاهى كو تيغ بركشد ز نيام * بصيدگاهى كو تير برنهد به كمان ز ترس ناوك او شير بفكند چنگال * ز بيم ضربت او پيل بفكند دندان در مدح خواجهء عالم فاضل خواجه ابو بكر حصيرى نديم سلطان آن سمن عارض من كرد بناگوش سياه * دو شب تيره برآورد ز دو گوشهء ماه سالش از پانزده و شانزده نگذشته هنوز * چون توان ديدن آن عارض چون سيم سياه روزگار آنچه توانست بر آن روى بكرد * بستم جايگه بوسهء من كرد تباه بچكد خون ز دل من چو برويش نگرم * نتوانم كرد از درد بر آن روى نگاه