رضا قليخان هدايت

1556

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تو گفتى كه لشكر نيارم بجنگ * ترا نيست آرايش نام و ننگ ندانى كه مردان پيمان‌شكن * ستوده نباشند در انجمن چو بشنيد رستم غمين گشت سخت * بلرزيد برسان شاخ درخت بجان و سر شاه سوگند خورد * بخورشيد و شمشير روز نبرد كه من جنگ هرگز نفرموده‌ام * هرآن را كه اين كرده نستوده‌ام ببندم دو دست برادر كنون * گر او بوده در اين بدى رهنمون فرامرز را نيز بربسته دست * بيارم بر شاه يزدان‌پرست چنين گفت با رستم اسفنديار * كه بر خون طاوس اگر خون مار نريزيم ناخوب و ناخوش بود * نه آيين شاهان سركش بود تو اى بدنشان چارهء خويش ساز * كه آمد زمانت به تنگى فراز بران رخش بر هر دو رانت به تير * درآميزم اكنون چو با آب شير به دو گفت رستم كزين گفت‌وگوى * چه گويى كه گم شد مرا آرزو كمان برگرفتند و تير خدنگ * ببردند از روى خورشيد رنگ به پيكان همى آتش افروختند * همى مرد و مركب بهم دوختند چو تير از كف شاه جسته شدى * تن رستم و رخش خسته شدى چو او از كمان تير بگشاد و شست * تن رستم و رخش جنگى بخست بر او تير رستم نيامد به كار * كه رويينه‌تن بود اسفنديار فرود آمد از رخش رستم چو باد * سر نامور سوى بالا نهاد همان رخش رخشان سوى خانه شد * چنين با خداوند بيگانه شد به بالا ز رستم همىرفت خون * شده زرد و لرزان كه بيستون بخنديد چون ديدش اسفنديار * به دو گفت اى مهتر نامدار چرا كم شد آن نيروى پيل مست * ز پيكان چرا كوه آهن بخست چرا شير غران چو روباه شد * ز جنگش چنين دست كوتاه شد زواره پى رخش رخشان بديد * كه از رود بر خشك بيرون كشيد سيه شد جهان پيش چشمش برنگ * خروشان همىتاخت تا جاى جنگ