رضا قليخان هدايت
1557
مجمع الفصحاء ( فارسي )
تن مرد جنگى چنان خسته ديد * همه خستگيهاش نابسته ديد به دو گفت خيز اسب من برنشين * كه پوشم ز بهر تو خفتان كين به دو گفت رو پيش دستان بگوى * كه از دودهء سام شد رنگ و بوى چو رفتى همه چارهء رخش ساز * من آيم كنون گر بمام دراز زواره ز پيش برادر برفت * دو ديده سوى رخش بنهاده تفت پسش در همىراند اسفنديار * همىگفت كاى رستم نامدار به بالا چنين چند باشى بپاى * كه خواهد بدن مر ترا رهنماى پشيمان شو و دست در ده ببند * كزين پس تو از من نبينى گزند بدين خستگى پيش شاهت برم * ز كردارها بىگناهت برم چنين گفت رستم كه بيگاه گشت * ز رزم اين زمان دست كوتاه گشت تو اكنون چنين راستى باز گرد * شب تيره هرگز كه جويد نبرد من اكنون چنين سوى ايوان روم * برآسايم و يكنفس بغنوم ببندم من اين خستگيهاى خويش * بخوانم كسى را كه دارم بپيش بسازم دگر هرچه فرمان تست * همه راستى زير پيمان تست به دو گفت رويينتن اسفنديار * كه اى پرمنش پير ناسازگار تو مرد بزرگى و رزمآزماى * بسا چاره دانى و نيرنگ و راى بديدم من اكنون فريب تو را * نخواهم كه بينم نشيب تو را چو اسفنديار از پسش بنگريد * بدان روى رودش به خشكى بديد چنين گفت كاين را نخوانند مرد * يكى زنده پيلست با شاخ و برد چنان آفريدش كه خود خواسته است * زمين و زمان را بياراسته است چو گفت اين سخنها سبك باز جاى * خروشيدن آمد ز پردهسراى فرود آمد از باره اسفنديار * نهاد آن سركشتگان بر كنار چنان زار بگريست بر هر دوان * كه جان شد به تنش اندرون ناتوان بتابوت زرين و بر مهد عاج * فرستادشان زى خداوند تاج پيامى فرستاد نزد پدر * كه شاخ درخت تو آمد ببر