رضا قليخان هدايت
1555
مجمع الفصحاء ( فارسي )
يكى بد بدست يل اسفنديار * بدست دگر رستم نامدار به نيرو كشيدند زى خويشتن * دو گرد سرافراز و دو پيلتن همى زور كرد اين بر آن آن بر اين * نجنبيد يك مرد بر پشت زين كف اندر دهانشان شده خون و خاك * همه گبر و برگستوان چاكچاك بدانگهكه جنگ يلان شد دراز * همى دير شد رستم سرفراز زواره بدشنام لب برگشاد * همىكرد گفتار ناخوب ياد بايرانيان گفت رستم كجاست * بدين روز خامش نشستن چراست شما سوى رستم بجنگ آمديد * خرامان بكام نهنگ آمديد همى دست رستم بخواهيد بست * برين رزمگه برنشايد نشست زواره بيامد ز پشت سپاه * دها ده برآمد ز آوردگاه بكشتند ز ايرانيان بيشمار * چو نوشاذر آن ديد برساخت كار زواره يكى نيزه زد بر برش * به خاك اندرآمد همانگه سرش خبر يافتن اسفنديار از جنگ و كشته شدن نوشاذر و مهرنوش و جنگ كردن با رستم و مجروح شدن رستم و زان سو فرامرز چون پيل مست * بيامد يكى تيغ هندى بدست برآويخت با نامور مهرنوش * نبودش جوان با فرامرز توش فرامرز كردش همانگه تباه * ز خون لعل شد خاك آوردگاه چو بهمن برادرش را كشته ديد * زمين زيرا و چون گل آغشته ديد بيامد بنزديك اسفنديار * بجايى كه بد آتش كارزار به دو گفت كاى نره شير ژيان * سپاهى بجنگ آمد از سكزيان دو پور تو نوشآذر و مهرنوش * بزارى بسكزى سپردند هوش تو اندر نبردى و ما پر ز درد * جوانان كى زادگان زير گرد دل مرد بيدار شد پر ز خشم * پر از باد مغز و پر از آب چشم از آن خشم را برگشادش زبان * برستم چنين گفت اى بدنشان