رضا قليخان هدايت

1554

مجمع الفصحاء ( فارسي )

همىشد چو نزد تهمتن رسيد * مر او را بر آن باره تنها بديد بدان‌گونه رفتند هر دو برزم * تو گفتى كه اندر جهان نيست بزم چو گشتند نزديك پير و جوان * دو شير سرافراز و دو پهلوان خروش آمد از بارهء هر دو مرد * تو گفتى بلرزيد دشت نبرد چنين گفت رستم بآواز سخت * كه اى مرد شادان دل نيكبخت بدين‌گونه مستيز و بد را مكوش * بداننده يك‌بار بگشاى گوش اگر جنگ خواهى و خون ريختن * بدين‌سان به‌سختى درآويختن بايرانيان جنگ فرماى نيز * كه تا گوهر آيد پديد از بشيز بدين رزمگه‌شان بجنگ آوريم * خود ايدر زمانى درنگ آوريم بباشد بكام تو خون ريختن * ببينى تكاپوى و آويختن چنين پاسخ آوردش اسفنديار * كه چندين چه گويى سخن نابكار از ايوان به شب‌گير برخاستى * ازين تند بالا مرا خواستى چرا ساختى با من اكنون فريب * همانا بديدى بتنگى نشيب توى جنگجوى و منم جنگ‌خواه * بگرديم هر دو كنون بىسپاه ببينيم تا اسب اسفنديار * سوى آخور آيد همى بىسوار و يا بارهء رستم جنگجوى * بايوان نهد بىخداوند روى نهادند پيمان دو جنگى كه كس * نباشد بدين كار فريادرس بنيزه فراوان درآويختند * همى خون ز جوشن فروريختند سنانها كشيدند بر يكدگر * دو شير ژيان و دو پرخاش‌خر چنان تا سنانها بهم برشكست * بشمشير بردند آنگاه دست ز نيروى گردان و زخم سران * شكسته شد آن تيغهاى گوان همىريختند اندر آورد گرز * چو سنگ اندرآيد ز بالا به برز چو شير ژيان هر دو آشوفتند * هم از خشم اندامها كوفتند همان دسته بشكست گرز گران * فروماند از كار دست سران گرفتند ازآن‌پس دوال كمر * دو اسب تكاور برآورده پر