رضا قليخان هدايت

1553

مجمع الفصحاء ( فارسي )

كنون مايه‌دار تو گشتاسب است * نشست تو در زير جاماسب است نشسته بيكدست او زردهشت * كه با زند و ست آمده از بهشت بديگر بشو تن گو نيك‌مرد * بخورده بگيتى بسى گرم و سرد به پيش اندرون فرخ اسفنديار * كزو شاد شد گردش روزگار چو رستم بيامد بايوان خويش * نگه كرد چندى بپيوند و خويش زواره بيامد بنزديك اوى * ورا ديد تيره‌دل و زردروى به دو گفت رو تيغ هندى بيار * يكى نيزه و مغفر نامدار كمان آر و برگستوان آر و ببر * كمند آر و گرز گران آر و گبر چو رستم سليح نبردش بديد * سر افشاند و آه از جگر بركشيد چنين گفت كاى جوشن كارزار * برآسودى از جنگ يك روزگار كنون كار پيش آمدت سخت باش * بهرجاى پيراهن بخت باش چنان رزمگاهى كه غران دو شير * بجنگ اندر آيند هر دو دلير كنون تا چه پيش آرد اسفنديار * چه بازى كند در دم كارزار چو بشنيد دستان ز رستم سخن * پرانديشه شد مغز مرد كهن همىرفت رستم زواره پسش * كه او بود در پادشاهى كسش آمدن رستم بجنگ اسفنديار بيامد چنين تا لب هيرمند * همه لب پر از باد و دل پر ز بند سپه با برادر همان‌جا بماند * سوى لشكر شاه ايران براند گذشت از لب رود و بالا گرفت * همىمانده از كار گيتى شگفت خروشيد كاى فرخ اسفنديار * هم‌آوردت آمد برآراى كار بخنديد و گفت اينك آراستم * بدانگه‌كه از خواب برخاستم بفرمود تا زين بر اسب سياه * نهادند و بردند نزديك شاه نهاد آن بن نيزه را بر زمين * ز خاك سيه اندرآمد بزين بسان پلنگى كه بر پشت گور * نشيند برانگيزد از گور شور