رضا قليخان هدايت

1552

مجمع الفصحاء ( فارسي )

همىگرد گيتى دواند ترا * بهر سختىيى پرواند ترا زمانه همىتاختت با سپاه * كه بر دست من گشت خواهى تباه چو بشنيد گردنكش اسفنديار * به دو گفت اى رستم نامدار تو چندين همى بر من افسون كنى * كه تا چنبر از يال بيرون كنى تو اكنون به خوبى بر زال پوى * سخن هرچه بشنيدى او را بگوى سليحت همه جنگ را ساز كن * ازين‌پس مپيماى با من سخن تو فردا ببينى به آوردگاه * كه گيتى كنم پيش چشمت سياه چو من با تو تيز اندر آيم بجنگ * به درد دل شير و چرم پلنگ به دو گفت رستم كه اى تندخوى * ترا گر چنين آمد است آرزوى ترا بر تك‌رخش مهمان كنم * سرت را بكوپال درمان كنم ببينى تو فردا سنان مرا * همان گرد كرده عنان مرا كه با پير سر نامداران مرد * به آوردگاه برنجويى نبرد لب مرد برنا پر از خنده شد * پرستنده آن خنده را بنده شد برستم چنين گفت كاى نام‌جوى * چرا تيز گشتى بدين گفت‌وگوى چو فردا بيايى بدشت نبرد * ببينى دل و زور مردان مرد خطاب كردن رستم بپرده‌سراى شاهى و ضمنا شكوه از دولت گشتاسبى و شنيدن اسفنديار چو رستم بيامد بپرده‌سراى * زمانى همىبود بر در بپاى به كرياس گفت اى سراى اميد * خنك روز كاندر تو بد جم و شيد همايون بدى گاه كاووس كى * همان‌گاه كيخسرو نيك‌پى در فرخى بر تو اكنون ببست * كه بر تخت تو ناسزا برنشست شنيد اين سخنها يل اسفنديار * پياده بيامد پس نامدار برستم چنين گفت كاى پاك‌راى * چرا تيز گشتى بپرده‌سراى سراپرده را گفت بد روزگار * كه جمشيد را داشتى در كنار كه او راه يزدان بعالم بهشت * نه نوروز بودش نه خرم بهشت