رضا قليخان هدايت
1551
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همىبود رستم بايوان خويش * ز خوردن نگه داشت پيمان خويش چو ديرى برآمد نيامد كسى * نگه كرد رستم بره بر بسى بفرمود تا رخش را زين كنند * همان زين بآرايش چين كنند بيامد بنزديك اسفنديار * همانگه بذيره شدش شهريار جواب دادن رستم مر اسفنديار را به دو گفت رستم كه اى پهلوان * نوآيين سالار و فرخ جوان من از بهر اين فر و اورند تو * بجويم همى راى و پيوند تو نخواهم كه چون تو يكى شهريار * تبه گردد از جنگ در كارزار كه من سام را نخوانم دلير * كه زو بيشه بگذاشتى نره شير بخنديد از رستم اسفنديار * چنين گفت كاى پور سام سوار بيارام و بنشين و بردار جام * ز تندى و كندى مبر هيچ نام برفتند باهم بپردهسراى * گزيدند هر دو بآرام جاى بفرمود مهتر كه جام آورند * بجام آن مى لعلفام آورند ببينيم تا رستم اكنون ز مى * چه گويد ز احوال كاووس كى بياورد يك جام مى مىگسار * كه كشتى برو بر بكردى گذار چو هنگامهء رفتن آمد فراز * ز مى لعل شد رستم سرفراز چنين گفت با آن يل اسفنديار * كه شادان بزى تا بود روزگار مى و هرچه خوردى ترا نوش باد * روان بدانديش بىتوش باد تن خويشتن را تو مستاى هيچ * بايوان شو و كار فردا بسيج ببينى كه من در صف كارزار * چنانم كه با باده و مىگسار كنون بند بر پاى نه بىدرنگ * بدان تا نباشد ببيهوده جنگ دل رستم از غم پراندوه شد * جهان پيش او چون يكى كوه شد چنين گفت پس با سرافراز مرد * كه انديشه روى مرا كرد زرد تو يكتا دلى و نديده جهان * جهانبان بمرگ تو كوشد نهان