رضا قليخان هدايت
1547
مجمع الفصحاء ( فارسي )
سوارى كه باشد به نيروى پيل * بانگشت خشت افكند بر دو ميل به درد جگرگاه ديو سفيد * ز شمشير او گم كند راه شيد نشايد كه با او تو رزم آورى * به بيهوده با او مكن داورى مده از پى تاج سر را بباد * كه با تاج شاهى ز مادر نزاد مجو هيچ با پور دستان نبرد * به پيرامن مرز زابل مگرد چنين پاسخ آورد اسفنديار * كه تو راست گويى سخنها به كار و ليكن نبايد شكستن دلم * كه چون بشكنى دل ز تن بگسلم مرا گر بزابل سرآيد زمان * بدانسو كشد گردش آسمان بباريد خون از مژه مادرش * همه پاك بركند مو از سرش به شبگير هنگام بانگ خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس همىراند تا پيشش آمد دو راه * فروماند بر جاى پيل و سپاه از آنجا بيامد سوى هيرمند * همىبود ترسان ز بيم گزند بفرمود تا بهمن آمد به پيش * سخن گفت با او ز اندازه بيش به دو گفت اسب سيه برنشين * بياراى تن را بديباى چين هم از راه تا خان رستم بران * مكن كار بر خويشتن بر گران بگويش كه هركس كه گردد بلند * جهاندار و از هر بدى بىگزند رفتن بهمن بنزد رستم ز دادار بايد كه دارد سپاس * كه اويست جاويد نيكىشناس سرانجام بستر بود تيرهخاك * بپرد روان سوى يزدان پاك بگيتى هرآنكس كه نيكى شناخت * بكوشيد و با شهرياران بساخت چه مايه جهان داشت لهراسب شاه * نكردى گذر سوى آن بارگاه چو او تخت ايران بگشتاسب داد * نيامدت از تخت و از شاه ياد سوى او يكى نامه ننوشتهاى * از آرايش بندگى گشتهاى نرفتى بدرگاه او بندهوار * نخواندى مر او را همى شهريار