رضا قليخان هدايت
1548
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بپرهيز و پيچانشو از خشم او * نديدى چو خشم آورد چشم او چو ايدر بيايى و فرمان كنى * روان از نشستن پشيمان كنى بخورشيد روشنروان زرير * بجان پدرم آن جهاندار شير كه من زين پشيمان كنم شاه را * برافروزم اين اختر و ماه را پشوتن برين بر گواى منست * روان و خرد رهنماى منست كه من چند ازين جستم آرام شاه * و ليكن همىديدم از تو گناه پدر شهريار است و من كهترم * ز فرمان او يكزمان نگذرم نبايد كه اين خانه ويران شود * كنام پلنگان و شيران شود چو بسته ترا نزد شاه آورم * بر او بر فراوان گناه آورم سخنهاى آن نامور پيشگاه * چو بشنيد بهمن بيامد به راه هم اندر زمان بهمن اندر رسيد * ازو رايت خسروى گستريد ندانست مرد جوان زال را * بيفراخت آن خسروى يال را بانگشت بنمود نخچيرگاه * هم اندر زمان بازگشت او ز راه يكى كوه بد پيش مرد جوان * برانگيخت آن بارهء پهلوان نگه كرد زانجا به نخچيرگاه * بديد آن بر پهلوان سپاه يكى نره گورى زده بر درخت * نهاده بر خويش كوپال و رخت يكى جام مى پر بدست دگر * پرستنده بر پاى پيشش پسر چنين گفت بهمن كه اين رستمست * و يا آفتاب سپيده دمست يكى سنگ خارا از آنكه بكند * فروهشت از آن كوهسار بلند نجنبيد رستم نه بنهاد گور * زواره همىكرد از آنگونه شور همىبود تا سنگ نزديك شد * ز گردش بر كوه تاريك شد بزد پاشنه سنگ افكند دور * زواره بر او آفرين كرد و پور غمى شد دل بهمن از كار او * چو ديد آن بزرگى و هنجار او چو آمد بنزديك نخچيرگاه * تهمتن بديدش همانگه ز راه به دو گفت رستم كه تا نام خويش * نگويى نيابى ز من كام خويش