رضا قليخان هدايت
1541
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همى خاك برداشت از رزمگاه * بزد بر رخ شاه تورانسپاه بگردان توران درآمد شكست * يكى خسته گشته يكى بسته دست درآمد شب و چادر مشك رنگ * بپوشيد تا كس نيايد بجنگ سپه باز خواندند شاهان ز جنگ * كه شد آسمان همچو پشت پلنگ همانگه طلايه بيامد ز دشت * كه از گرد لشكر هوا تيره گشت همه دشت خرگاه و خيمه است و بس * بخيمه نبينم درون هيچكس بدانست خسرو كه سالار چين * چرا رفته بيگاه از آن دشت كين نوندى برافكند هم در زمان * بنزديك رستم چو باد دمان كه برگشت از اينگونه افراسياب * همانا بجنگ تو دارد شتاب سپه را بياراى و آژير باش * شب و روز با تركش و تير باش چو نزديك رستم شد افراسياب * بر آن بد كه رستم بود سر بخواب بتاريكى اندر طلايه بديد * به گوش اندر آواز ايشان شنيد فروماند از كار رستم شگفت * همىراند و انديشه اندرگرفت كه پيش اندرون رستم تيزچنگ * پس پشت شاه و دليران جنگ گريزان همىرفت ببهشت گنگ * ابا آلت و لشكر و ساز جنگ دوهفته بدانگونه شادان بزيست * كه داند كه فردا دلافروز كيست سيم هفته كيخسرو آمد بجنگ * شنيد آن مغانى و آواز چنگ شگفت آمدش كآنچنان جاى ديد * سپهرى دلافروز بر پاى ديد چنين گفت با رستم پيلتن * كه اى نامور مهتر انجمن چنان دارم اميد كافراسياب * نبيند دگر شهريارى بخواب گشادن كيخسرو حصار بهشت گنگ را و گرفتار شدن گرسيوز و جهن و فرار نمودن افراسياب شب تيره تا برزد از چرخ شيد * ببد كوه چون پشت پيل سفيد همى لشكر آراست افراسياب * سوار و بزرگان كجا يافت آب چو از گنگ برخاست آواى كوس * زمين آهنين شد هوا آبنوس