رضا قليخان هدايت

1533

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ازآن‌پس كمان برگرفتند و تير * دو سالار لشكر دو هشيار پير يكى تيرباران بكردند سخت * چو باد دمان برجهد بر درخت نگه كرد گودرز و تيرى خدنگ * كه آهن ندارد مر او را به سنگ ببر گستوان برزد و بردريد * تكاور بلرزيد و دم دركشيد بيفتاد پيرانش آمد به زير * بيفكند ز ابرش سوار دلير ز نيرو به دونيمه شد دست راست * بغلطيد پيران و بر پاى خاست ز گودرز بگريخت شد سوى كوه * همىشد ز درد دويدن ستوه همىشد بر آن كوه سر بردوان * مگر بازگردد ازو پهلوان نگه كرد گودرز و بگريست زار * بترسيد از گردش روزگار بدانست كش نيست با كس وفا * ميان بسته دارد ز بهر جفا فغان كرد كاى نامور پهلوان * چه بودت كه ايدون پياده دوان كجات آن‌همه زور و مردانگى * سليح و دل و گنج و فرزانگى ستون گوان پشت افراسياب * كنون شاه را تيره شد آفتاب چو كارت چنين خواست زنهار خواه * بدان تا برم زنده‌ات نزد شاه ببخشايدم دل همى بر تو بر * كه پربرف بينم ترا فرق سر به دو گفت پيران كه اين خود مباد * بفرجام بر من چنين بد مباد من اندر جهان مرگ را زاده‌ام * بدين كار گردن ترا داده‌ام همىگشت گودرز بر گرد كوه * نبودش بر او راه و آمد ستوه پياده ببود و سپر برگرفت * چو نخجير با نان ره اندرگرفت گرفته سپر پيش و زوبين بدست * به بالا نهاده سر از جاى پست همىديد پيران مر او را ز دور * فروجست از سنگ سالار تور بينداخت پيران مر او را ز دور * فروجست از سنگ سالار تور بينداخت خنجر بكردار شير * درآمد ببازوى سالار پير چو گودرز شد خسته بر دست او * ز كينه بخشم اندر آورد رو بينداخت زوبين به پيران رسيد * زره بر برش سربه‌سر بردريد ز پشت اندرآمد به راه جگر * بغريد و آسيمه برگشت سر