رضا قليخان هدايت
1523
مجمع الفصحاء ( فارسي )
و گر جز بدينگونه آيد جواب * من و گرز و ميدان افراسياب ابا آنكه بايد بسيجيد جنگ * مرا بزم شير است و رزم پلنگ بتركان نمانم من از تخت بهر * كمان من ابرست و بارانش زهر چو صف بركشد از دورويه سپاه * گنهكار پيدا شود از گناه پشيمانى آنگه نداردت سود * كه تيغ زمانه سرت را درود خبر دادن پيران بافراسياب از آمدن گودرز و لشكر كيخسرو و سپاه ايرانيان بجانب توران برافكند پيران هم اندر شتاب * نوندى بنزديك افراسياب كه گودرز كشوادگان با سپاه * نهاد از بر تخت زرين كلاه فرستاده آمد بنزديك من * گزين پور او گيو لشكرشكن مرا گوش دل زير فرمان تست * به پيمان زبانم گروگان تست سخن چون بسالار تركان رسيد * سپاهى ز جنگآوران برگزيد فرستاد نزديك پيران سوار * ز گردان شمشيرزن سى هزار به دو گفت بردار شمشير كين * وز ايشان بپرداز روى زمين نه گودرز بايد كه ماند نه گيو * نه فرهاد و گرگين نه رهام نيو چو پيران بديد آن سپاه بزرگ * به خون تشنه هر تن بمانند گرگ بگيو آنگهى گفت برخيز و رو * سوى پهلوان سپه باز شو بگويش كه از من تو چيزى مجوى * كه فرزانگان آن نبينند روى مرا مرگ بهتر از آن زندگى * كه سالار باشم كنم بندگى يكى داستان زد بر اين بر پلنگ * چو با شير جنگآورش خواست جنگ بنام ار بريزى مرا گفت خون * به از زندگانى به ننگ اندرون چو گيو اندرآمد به پيش پدر * همىگفت پاسخ به دو در بدر بگودرز گفت اندر آور سپاه * بجايى كه سازى همى رزمگاه كه او را همى آشتى راى نيست * بدلش اندرون داد را جاى نيست چنين گفت با گيو پس پهلوان * كه پيران بسيرى رسيد از روان