رضا قليخان هدايت

1524

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز كوه اندرآمد بهامون گذشت * كشيدند لشكر بدان پهن‌دشت به كردار كوه از دورويه سپاه * در و دشت زيشان كبود و سياه ز گرد سپه روز روشن نماند * ز نيزه هوا جز بجوشن نماند ستاره سنان بود و خورشيد تيغ * ز آهن زمين بود و از گرز ميغ درفش از درفش و گروه از گروه * گسسته نشد شب برآمد ز كوه جهان سربه‌سر گفتى از آهنست * همه كوه و هامون پر از جوشن است درخشيدن تيغهاى بنفش * از آن سايهء كاويانى درفش تو گفتى كه اندر شب تيره‌چهر * ستاره همىبرفشاند سپهر چو گودرز توران سپه را بديد * كه برسان دريا زمين بردميد بياراست لشكر بسان بهشت * بباغ وفا سرو كينه بكشت يكى ديده‌بان بر سر كوه بر * براند و برآورد از اندوه سر شب و روز گردن برافراخته * از آن ديدگه ديده‌بان ساخته بجستى همى تاج نو را سپاه * پى مور ديدى همانا به راه ز ديده خروشيدن آراستى * بگفتى و گودرز برخاستى بدانسان بياراست آن رزمگاه * كه رزم آرزو كرد خورشيد و ماه چو سالار شايسته باشد بجنگ * نترسد سپاه از دلاور نهنگ چنين ايستاده سه روز و سه شب * تو گفتى يكى را نجنبيد لب بروز چهارم ز پشت سپاه * بشد بيژن گيو تا قلب‌گاه به پيش پدر شد همى جامه چاك * همى به آسمان برپراكند خاك همىگفت كاى باب كارآزماى * چه دانى بدين خيره بودن بپاى كنون چون جهان گرم و روشن هوا * نگيرد ز هم‌رزم لشكر نوا چو اين روزگار خوشى بگذرد * چو پولاد روى زمين بفسرد ابر نيزه‌ها گردد افسرده چنگ * پس پشت برف آيد از پيش جنگ ز گفتار بيژن بخنديد گيو * بسى آفرين خواند بر پورنيو كه پور منى اى دلاور جوان * چنان چون بود تخمهء پهلوان