رضا قليخان هدايت
1519
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز دستان تو نشنيدى اين داستان * كه دارد به ياد از گه باستان كه شيرى نترسد ز يك دشت گور * ستاره فراوان نتابد چو هور به درد دل و هوش عزم سترگ * اگر بشنود نام چنگال گرگ چو اندر هوا باز گسترد پر * بترسد ز چنگال او كبك نر نه روبه شود ز آزمودن دلير * نه گرگان بسايند چنگال شير دلير سبكسار خسرو مباد * چو باشد دهد تاج شاهى بباد چو اين گفته بشنيد ترك دژم * بلرزيد و برزد يكى سرد دم نهان گفت با نامداران تور * كه اين دشت رزمست يا بزم سور چو گفتار سالارش آمد به گوش * ز گردان برآمد سراسر خروش هوا تيرهگون شد بگرد آفتاب * تو گفتى همه غرقه آمد در آب ز جوشن يكى بارهء آتشين * كشيدند گردان به روى زمين بجوشيد دشت و بتوفيد كوه * ز جوشن سواران هر دو گروه يكى گرز پولاد همچون تگرگ * بباريد بر جوشن و خود و ترگ از آن اژدهافش درفشان درفش * شده روى خورشيد تابان بنفش بپوشيد روى هوا را به تير * بخورشيد گفتى بر اندود قير به هر سو كه رستم برافكند رخش * سران را ز تنها همىكرد پخش بقلب اندرآمد بكردار گرگ * پراكنده كرد آن سپاه بزرگ سران سواران چو برگ درخت * فروريخت از باد و برگشت بخت همه رزمگه سربهسر جوى خون * درفش سپهدار تركان نگون سپهدار چون بختبرگشته ديد * دليران توران همه كشته ديد بيفكند شمشير هندى ز دست * يكى اسب آسودهتر برنشست برفت از پسش رستم گردگير * بباريد بر لشكرش گرز و تير دو فرسنگ چون اژدهاى دژم * همى مردم آهيخت گفتى بدم به لشكرگه آمد از آن رزمگاه * كه بخشش كند خواسته بر سپاه ببخشيد و همواره بربست بار * بفيروزى آمد بر شهريار