رضا قليخان هدايت
1518
مجمع الفصحاء ( فارسي )
بزد دست بر جامه افراسياب * كه رزمآوران را ببستند خواب ز هر سو خروش تكاپوى خاست * ز خون ريختن بر درش جوى خاست هرآنكس كه آمد ز تركان به راه * زمانه تهى ماند ازو جايگاه گرفتند بر جنگ جستن شتاب * از آن خانه بگريخت افراسياب بكاخ اندرآمد خداوند رخش * همه فرش بنگاه او كرد بخش پريچهرگان سپهبدپرست * گرفته همه دست گردان بدست چنان رنجه شد رستم از رنج راه * كه بر سرش بر رنج بودى كلاه بلشكر فرستاد رستم پيام * كه شمشير كين بركشيد از نيام كه من بىگمانم كزين پس بكين * سيه گردد از سم اسبان زمين كشن لشكرى سازد افراسياب * كه تيره نمايد رخ آفتاب برفتند يكسر سواران جنگ * همه جنگ را تيز كردند چنگ چنين است رسم سراى سپنج * گهى ناى و نوش است و گه درد و رنج چو خورشيد برزد سر از كوهسار * سواران توران ببستند بار بتوفيد شهر و برآمد خروش * تو گفتى همى كر شد از نعره گوش بدرگاه افراسياب آمدند * كمربستگان بر درش صف زدند همه سازها جنگ را ساخته * دل از بوم و از جاى پرداخته به پيران بفرمود تا بست كوس * كه ما را ز ايران همى بس فسوس سپاهى ز توران سوى رزم راند * كه روى زمين جز به دريا نماند برآمد خروشيدن كره ناى * تهمتن برخش اندر آورد پاى يكى داستان زد سوار دلير * كه روبه چه سنجد بچنگال شير بياراست رستم يكى رزمگاه * كه از گرد اسبان جهان شد سياه فغان كرد كاى ترك شوريدهبخت * كه ننگى تو بر كشور و تاج و تخت ترا با سواران من جنگ نيست * يكى ره ز واگشتنت ننگ نيست كه چندين بپيش من آيى بكين * بمردان و اسبان بپوشى زمين چو در جنگ تو من شوم تيزچنگ * همه پشت بينم ترا سوى جنگ